چرخش چامسکیایی

وبلاگ شخصی محمد حسین صمدیان

احساس خوب
نویسنده : mh Samadian - ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
 

پنج شنبه دیروز، آره همین دیروز البته پریروز وقتی شد تا بعد از مدتها با بچه های دانشگاه که به جز یکی بقیه رو نمی شناختم و تو دانشگاه ملاقات نکرده بودم تو یه کافی شاپ قرار گداشته و یه نیمچه نشست رو داشته باشیم. بعد از مدتها به لطف آقا صمد فیروزبخت و همت عالی ایشون و چند تن دیگه از آقا و خانم ها باعث شدن تا چند تن فارغ از مسائل روزمره دور هم جمع بشن و گپ بزنن.

واین خودش خوبه اما تا حالا شده احساس کنی تو یه موقعیت مناسب در یه شرایط مناسب در یه شرایط روحی مناسب تو یه جای مناسب قرار بگیری و احساس کنی یه تغییر بزرگ داره اتفاق می افته و تو در مرکزش هستی.

این اتفاق افتاد و برای من این اتفاق افتاد. چیزی که اگر خوب بهش فکر کنی در کل زندگی خیلی دست بالا بگیری به تعداد انگشتان یک دست تو زندگی هر کی اتفاق می افته و من بعد از مدتها یه احساس راحتی و خیلی خوبی داشتم.


 
 
ویلیام جیمز و استیو جابز در سنت پراگماتیسم آمریکایی
نویسنده : mh Samadian - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠
 

در سال 1898 م ویلیام جیمز1  در دانشگاه کالیفرنیا بشغل تدریس اشتغال داشت. یک روز صبح ناظر تیر خوردن روباهی بود که به مرگش منتهی گردید و این حادثه را در نامه ای برای فرزندانش نگاشت.

این نامه اجمالی از فلسفه او را که ماجرایی بی باکانه از درد و رنج حیات است در بر دارد.

                                    

او می نویسد:

"این حیوان کوچک قهرمان، با آن گوشهای خز مانند و دندانهای سفید و تمیز و بدن چست و چالاک و پرنشاط، نزدیک هتل بر زمین غلتید و زندگی حقیر و تهور آمیزش تباه شد. مشاهده این حادثه مرا به فکر انداخت و با خود گفتم این موجودات زنده چه بی باک و با شهامتند. این روباه کوچک نه خانه ای داشت، نه لباسی، نه کتابی و نه وسیله ای. هیچ چیز نداشت جز همان وجود ناچیز خودش و تنها به همان وسیله باید راه خود را با شور و شوق بیابد و زندگی کند. او باید دست از جان بشوید تا تکه گوشتی از جایی به دست آورد. او از عهده وظیفه روباهی خویش به خوبی برآمد. شما هم باید کارهای کودکانه و من وظایف مردانه خویش را با شهامت به انجام رسانیم وگرنه به اندازه آن حیوان کوچک قدر و قیمت نداریم."

"شما هم باید کارهای کودکانه و من وظایف مردانه خویش را با شهامت به انجام رسانیم وگرنه به اندازه آن حیوان کوچک قدر و قیمت نداریم." این است چکیده فلسفه ویلیام جیمز و خود مایل بود به رغم درد و رنج جسمانی که داشت، وظایف خود را با علاقه وشهامت ادا کند. جیمز بیشتر ایام عمر را رنجور و سالها در فکر خود کشی بود، میگوید آدم از نظر روحی کامل نیست مگر وقتی که هوای نابودی خویش به سرش زده باشد اما مرد کامل ار لب پرتگاه خود را به کنار می کشد و با جرات و شهامت با حقایق زندگی روبرو میشود. *

ویلیام جیمز فیلسوفی عملی است. او پدر فلسفه پراگماتیسم است فلسفه ای که اساسا آمریکایی است و کسانی چون ریچارد رورتی2، نوام چامسکی3 و بالاخص جان دیویی4 از پیروان آن مکتبند. او به ما تعلیم می دهد چگونه در قمار زندگی استوار باشیم و قلوب خود را آرام و بی تب و تاب نگه داریم.

در هاروارد آدمی غیرمعمولی می نمود. یک آدم حسابی که مطالب حسابی تعلیم می داد. فلسفه را از کلاسهای درس بیرون کشید و در زندگی روزمره به کار انداخت. فلسفه اش را پراگماتیسم نام نهاد که از کلمه یونانی پراگما به معنی کار و عمل مشتق شده است.

در یک کلام فیلسوفی است که چشمشم از دیدن بدیها و شروری که در جهان هست نابیناست اما برانست که اگر بخواهیم قادریم جهان بهتری بسازیم و جهان در پرتو کوشش انسان بهتر می تواند شد. فلسفه پراگماتیسم  عبارتست از دعوت به فعالیت فردی برای تکمیل دنیایی بهتر و در کوششی که برای بهتر کردن جهان به کار می رود طبعا موجبات شادی و رفاه انسانها فراهم می گردد.

استیو جابز5 هم شخصیتی است در همان سنت ویلیام جیمز. (اشتباه نشود مطلب برای استیو جابز است. اما لازم دیدیم مقدمه ای بچینم.) انسانی که تا دم مرگ یک دم از پا ننشست. انسانی که در پی آن بود تا جهان را مکانی بهتر برای زستن سازد. هرچند این تلاش در جهتی همچون توسعه فناوری های کامپیوتری  نازل بوده باشد یا نباشد. یا به قول کسانی همچون ریچارد استالمن6 کارهای بی ارزشی که انسان ها را مجبور به استفاده از نرم افزار های بی هوده می کند. هر چند طرفدار جنبش اپن سورس هستم اما اصلا با نظر استالمن موافق نیستم. و اعتقادم هم این نیست که جابز دست به بیهودگی زده است.

جابز نیز مدت مدیدی از زندگی اش را همچون جیمز در نبرد برای زنده ماندن و نبرد برای امید به زندگی گذراند. اما تلاش کرد تا با کارهایش جهان تغییر یابد.


به قول جیمز :"... بنابراین هدف زندگی تو باید این باشد که بنای کهن را از میان برداشته و بنای نویی به جای آن بنیان نهی و این خود ماجرایی حقیقی است با مخاطرات فراوان"

جابز تلاش کرد تا بناهای کهن را از میان بردارد. او تلاش کرد تا جهان رنگ دیگری داشته باشد رنگی از جنس متفاوت حداقل در حیطه IT. جهانی که در آن زندگی میکنیم با وجود سیستم عامل های گرافیکی، کتاب های الکترونیکی مانند pdf، و تکنولوژی های مرتبط به رنگ بسیار متفاوتی است. تصورش را بکنید. اگر می خواستید به وسیله سیستم عامل های متنی با اینترنت کار کنید و یا بدون فرمت های رایج پی دی اف کتاب ها را به اشتراک بگذارید. بنگرید که چگونه اینترنت موجبات گسترش آگاهی شده است و درصدی کوچک از این گسترش و محبوبیت را به پای راحتی و کاربر پسندی سیستم عامل های گرافیکی بگذارید. ببینید چگونه سایر تکنولوژی های برپایه ابداعات این استیو جابز نابفه شکل گرفتند. مانند توسعه html توسط تیم برندزلی7 در موسسه سرن برروی کامپیوتر next.

این تلاش و سرسختی استیو جابز و تلاش تا دم مرگش تنها در سنت پراگماتیسم آمریکایی می گنجد. تلاش برای ایجاد دنیایی زیباتر و بهتر برای زیستن و درک این نکته که همیشه فرصت برای پیروزی باقیست.

جیمز می گوید بهتر ساختن جهان و زندگی مردمان امری عملی است. بهرحال امر مهم، شکوه پیروزی و فتح نیست بلکه اهمیت در شور و حرارتی است که فرد مبارز در خود دارد.

جابز نیز تا دم مرگ شور و حرارت خود را از دست نداد و سی سال آخر را با این تفکر زندگی کرد که هر روز آخرین روز زندگی اش است.

"آیا اگر امروز آخرین روز زندگی ام باشد باز آنطور خواهم زیست که دیگر روزها زیسته ام و وقتم را صرف همان چیزهای دیروزی خواهم کرد؟"

سوالی که استیو جابز هر روز صبح از خود می پرسید.

___________________________________________________________________

پی نوشت:

  1. William James
  2. Richard McKay Rorty
  3. Noam Chomsky
  4. John Dewey
  5. Steve Jobs
  6. Richard Matthew Stallman
  7. Tim Berners-Lee

*برگرفته از بخش هایی از کتاب ماجراهای جاودان در فلسفه(هانری توماس، دانالی توماس/ ترجمه انوشه سارا انتشارات امیرکبیر 1350)

 


 
 
نوستالژی از نوع برنامه نویسی/کامپایل مغزی
نویسنده : mh Samadian - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠
 

الان ساعت 1 و پانزده دقیقه بامداد است. چند روزی تعطیل شده و من فرصت داشتم سفری به زادگاهم داشته باشم. تقریبا بعد از 6 ماه. هوا عالیه و از هیاهوی پایتخت بدورم. آرامش عجیبی رو اینجا حس می کنم. اینقدر راحت که می تونم ساعتها بدون دلواپسی بخوابم. این خاصیت هوای همدانه.  خوب، دلپذیر و خنک با نسیم دلنواز تابستانی که تن آدم رو جلا میده.

فرصت کردم سری به زیر زمین خانه پدری بزنم. جایی که اتاقی دنج و کوچک سالهای پرشور جوانی را در آن می گذراندم. دورانی که اعم آن به برنامه نویسی و مطالعه می گذشت. اتاقی که آزمایشگاه کوچکی هم بود شامل انواع عدسی ها و ... که تلسکوپ و سایر چیزها را با آن می ساختم. یک کامپیوتر کوچک Z80 و نیز طرح اولیه یک روبات که کامل نشد. همه در همان زیر زمین کوچک خانه پدری.

انبوه کاغذ ها و دست نوشته های سالها قبل به همراه عکس هایی که با آن دوربین زپرتی روسی Zenith می گرفتم.

البته روده درازی نکنم. بیشتر به دنبال اولین دست نوشته های برنامه نویسیم بودم. آن موقع سال سوم دبیرستان بودم و عاشق ریاضیات. از قبل کتاب گریمالدی پایم به برنامه نویسی پاسکال باز شد و مجبور شده کمی پاسکال یاد بگیرم و بعد عاشق برنامه نویسی شدم. چون کامپیوتر نداشتم مجبور بودم که برنامه ها رو رو کاغذ بنویسم و خودم با مغزم کامپایلش کنم. بدون اینکه اونارو به یه کامپایلر بدم.

هر چی گشتم توی کاغذ های و وسایل گذشته که تو خونه پدری یادگار مونده نتونستم اونا رو پیدا کنم. هدفم این بود که ببینم چقدر در گذشته درست فکر می کردم و در نبود کامپیوتر آیا برنامه هایی که می نوشتم و با مغز اونها رو کامپایل می کردم آیا درست کار می کنند.

برنامه ها همیشه عنوانی شبیه به این شروع می شدند:

PROGRAM CircleArea;
BEGIN
    WRITELN('Please enter a value:');
    ...
    ...
    ...
   
END;   


اینو بهش می گن نوستالژی از نوع برنامه نویسی ....

مهمه یا می تونه خیلی مهم باشه که ادم در گذشته چه طور فکر می کرده..


 
 
← صفحه بعد